شلدان دیار نیک نامان
به وبلاگ آبادی شلدان خوش آمدید
هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم ساکم را بر میدارم و به راه می افتم این بار راهی را برمیگزینم که تو در مسیرش نباشی راهی که حتی جای پایت را باد جارو کرده باشد وبویت را باران شسته باشد دیگر وقتی که داری به زمین می خوری به من تکیه نخواهی داد اعتماد در رابطه با تو مفهوم خود را برای چندمین بار از دست داده است و جایش را به تردید داده است . دهانت بوی دروغ میدهد می خواهم از تو متنفر باشم به همین سادگی شکوفه تقی ده شعر تازه چهار فصل مژده عطر سپیدی از شکوفهها، هوا را میآکند. مگر تو میآیی که پرندۀ دل چنین شاد میخواند؟ آبیتر از رؤیا شکوفۀ مقدس آلبالو، سپیدیِ معصوم ِدرختِ آلو، آسمانی، آبیتر از رویا، بلندتر از قلههای آرزو دیگر چه میخواهم؟ جز فروشستن دل، در زلال چشمۀ عشق سرود سپیده پرندهها میخوانند. باغ، چشمهایش را در پاکی شبنم صبح میشوید. روح، در عطر شکوفههای سیب بیدار میشود، اگر هجوم زنبورها نبود... تابستان شب تشنه بود. شبنم از عمق پاکیش، فرو میچکید، تا روی باغ را در خنکای عشق بشوید. گذرگاه این جهان است که چون باد میگذرد یا تصویر ما که یک دم، در آینهاش میپاید و خاطره میشود سرود خوانی پائیز کلاغ، آوازش را در زلال جویبار میشوید. عریانی باغ از برگها، جامهای چلتکه میپوشد. کبوتری، در آشیان تنهائیش، جفتِ گمشده را میخواند. چنارِ کهنسال، رازِ پرنده را میداند. پرستش سوز پائیزی میوزید. تنهائی، در انبوهِ رنگها، به روزن دل، میخزید، او خیال معشوق را، در آغوش میکشید و میبوئید. از لبان زمستان باز هم برف، باز هم سرما، رودخانه یخ بسته، مرغابی فرو رفته در رؤیا. زمزمه برف در این عریانی سردِ زمستانی، تنهائی، یگانه لباس من است و برف که در گوش باغچه شعری سپید میخواند و تو آن را نمیپسندی. شیون تو رفتهای مرغان دریایی نامت را شیون میکنند خیال سرد چونان ملکه برفها در کنارم مینشیند غروب امواج سرخش را به ساحل سنگی میکوبد من سرم را به دیوار جدایی http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1095 تکه ی دل در سراشیب زمان در عبور از پس یک کوچه تنگ در ته جاده تنهایی من در نهانگاه خیال من درون قفسی تنگ ، بسی نالانم من به دنبال رهایی من به دنبال عبور من پی واژه بودن هستم آری ! اینک که هوا افسرده است آری اینک که بسی گوش به بازار کریت رفته است و بسی قلب ز سرمای زمان خوابیده است من درین جاده تنهایی خویش و درین کوچه تنگ در سراشیب زمان ناله ها می شنوم اشکها می بینم دستهایی دیدم که برای عطش خواهش نان سخت تپید گامهایی دیدم که پی غربت و تنهایی من به درون قفس تنگ اسارت می رفت در دل خلوت شب چشمهایم خیس است و دلم سخت شکست تکه های دل من راوی چلچله های ابدیت هستند هر کدامش تنها صحنه زندگی مردی را بس به آواز بلند نوحه خوانی کردند خوب من می نگرم چشمهایم باز و چشمهایم خیس است من به دنبال زمان هجرت چلچله ها را دیدم آری اکنون که زمان می گرید یازده چلچله را می بینم که مرا می نگرند و به من می خندند اولیشان پر و بالی دارد که مرا می خواند تا به دنبال رهایی بروم اولیشان زیباست ! اولیشان همه شور و شر عاشقی است نغمه هایی دارد بس دلکش و زیبا و بلند آه !!! دل من سخت شکست وقت رفتن دیدم ضربتی بر سر این چلچله خوش خوانم با نگاهی غم بار او به پایان رهش می نگرد گوئیا منتظر است آری از حجب نگاهش خواندم گوئیا چلچله ای در راه است گوئیا چلچله ها منتظرند آری اینها همگی منتظر ند که بیاید از راه آخرین چلچله همرهشان حال من می ترسم و به خود می لرزم نکند باز بمانم تنها در پس این چلچله ها آری اینها همگی ، تکه های دل من می باشند 


| قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |









