شلدان دیار نیک نامان

به وبلاگ آبادی شلدان خوش آمدید

v,sjh

هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم


 

هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار


 

 بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم


 

حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام


 

 گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم


 

ساکم را بر میدارم و به راه می افتم


 

این بار راهی را برمیگزینم که تو در مسیرش نباشی


 

 راهی که حتی جای پایت را باد جارو کرده باشد وبویت را باران شسته باشد


 

 دیگر وقتی که داری به زمین می خوری به من تکیه نخواهی داد


 

اعتماد در رابطه با تو مفهوم خود را برای چندمین بار از دست داده است


 

 و جایش را به تردید داده است . دهانت بوی دروغ میدهد


 

می خواهم از تو متنفر باشم


 

به همین سادگی

نوشته شده در ۱٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط مسلم مهرگانی نظرات () |

شکوفه تقی

ده شعر تازه

چهار فصل

مژده

عطر سپیدی از شکوفه­ها،

هوا را می­آکند.

مگر تو می­آیی

که پرندۀ دل چنین شاد می­خواند؟

 

آبی­تر از رؤیا

شکوفۀ مقدس آلبالو،

سپیدیِ معصوم ِدرختِ آلو،

آسمانی،

آبی­تر از رویا،

بلند­تر از قله­های آرزو

دیگر چه می­خواهم؟

جز فروشستن دل،

در زلال چشمۀ عشق

 

سرود سپیده

پرنده­ها می­خوانند.

باغ،

چشم­هایش را

در پاکی شبنم صبح می­شوید.

روح،

در عطر شکوفه­های سیب بیدار می­شود،

اگر هجوم زنبورها نبود...

 

تابستان

شب تشنه بود.

شبنم از عمق پاکیش،

فرو می­چکید،

تا روی باغ را

در خنکای عشق بشوید.

 

گذرگاه

این جهان است

که چون باد می­گذرد

یا تصویر ما

که یک دم،

در آینه­اش می­پاید

و خاطره می­شود

 

سرود خوانی پائیز

کلاغ،

آوازش را در زلال جویبار می­شوید.

عریانی باغ  از برگ­ها،

جامه­ای چل­تکه می­پوشد.

کبوتری،

در آشیان تنهائیش،

جفتِ گمشده را می­خواند.

چنارِ کهنسال،

رازِ پرنده را می­داند.

 

پرستش

سوز پائیزی می­وزید.

تنهائی،

در انبوهِ رنگ­ها،

به روزن دل، می­خزید،

او خیال معشوق را،

در آغوش می­کشید

و می­بوئید.

 

از لبان زمستان

باز هم برف،

باز هم سرما،

رودخانه یخ بسته،

مرغابی فرو رفته در رؤیا.

 

زمزمه برف

در این عریانی سردِ زمستانی،

تنهائی،

یگانه لباس من است

و برف

که در گوش باغچه

شعری سپید می­خواند

و تو آن را نمی­پسندی.

 

 

شیون

تو رفته­ای

مرغان دریایی

نامت را شیون می­کنند

خیال سرد

چونان ملکه برف­ها

در کنارم می­نشیند

غروب امواج سرخش را

به ساحل سنگی می­کوبد

من سرم را به دیوار جدایی

http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1095

 

 

تکه ی دل

در سراشیب زمان

در عبور از پس یک کوچه تنگ

در ته جاده تنهایی من

در نهانگاه خیال

من درون قفسی تنگ ، بسی نالانم

من به دنبال رهایی

من به دنبال عبور

من پی واژه بودن هستم

آری ! اینک که هوا افسرده است

آری اینک که بسی گوش به بازار کریت رفته است

و بسی قلب ز سرمای زمان خوابیده است

من درین جاده تنهایی خویش و درین کوچه تنگ

در سراشیب زمان

ناله ها می شنوم

اشکها می بینم

 

دستهایی دیدم

که برای عطش خواهش نان سخت تپید

گامهایی دیدم

که پی غربت و تنهایی من

به درون قفس تنگ اسارت می رفت

در دل خلوت شب

چشمهایم خیس است

و دلم سخت شکست

تکه های دل من

راوی چلچله های ابدیت هستند

هر کدامش تنها

صحنه زندگی مردی را

بس به آواز بلند

نوحه خوانی کردند

 

خوب من می نگرم

چشمهایم باز و

چشمهایم خیس است

من به دنبال زمان

هجرت چلچله ها را دیدم

آری اکنون که زمان می گرید

یازده چلچله را می بینم

که مرا می نگرند

و به من می خندند

اولیشان پر و بالی دارد

 که مرا می خواند

تا به دنبال رهایی بروم

اولیشان زیباست !

اولیشان همه شور و شر عاشقی است

نغمه هایی دارد

بس دلکش و زیبا و بلند

آه !!!

دل من سخت شکست

وقت رفتن دیدم

ضربتی  بر سر این چلچله خوش خوانم

 

با نگاهی غم بار

او به پایان رهش می نگرد

گوئیا منتظر است

آری از حجب نگاهش خواندم

گوئیا چلچله ای در راه است

گوئیا چلچله ها منتظرند

آری اینها همگی منتظر ند

که بیاید از راه

آخرین چلچله همرهشان

حال من می ترسم

و به خود می لرزم

نکند باز بمانم تنها

در پس این چلچله ها

آری اینها همگی ،

تکه های دل من می باشند

نوشته شده در ٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط مسلم مهرگانی نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت